محتسب
| محتسب در نيمشب جايی رسيد | در بن ديوار مستی خفته ديد | |
| گفت: هی مستی؟ چه خوردستی؟ بگو | گفت: از اين خوردم كه هست اندر سبو | |
| گفت آخر در سبو واگو كه چيست؟ | گفت: از آنکِ خوردهام گفت: اين خفیاست | |
| گفت: آنچِِ خوردهای آن چيست آن؟ | گفت: آنکِ در سبو مخفیاست آن | |
| دور میشد اين سؤال و اين جواب | مانده چون خر محتسب اندر خلاب | |
| گفت او را محتسب: هين آه كن | مست هوهو كرد هنگام سخُن | |
| گفت: گفتم آه كن، هو میكنی؟ | گفت: من شاد و تو از غم منحنی | |
| آه از درد و غم و بيدادی است | هویهوی میخوران از شادی است | |
| محتسب گفت: اين ندانم خيز خيز | معرفت متراش و بگذار اين ستيز | |
| گفت: رو تو از كجا من از كجا؟ | گفت: مستی خيز تا زندان بيا | |
| گفت مست: ای محتسب بگذار و رو | از برهنه كی توان بردن گرو؟ | |
| گر مرا خود قوت رفتن بدی | خانهٔ خود رفتمی وين كی شدی؟ | |
| من اگر با عقل و با امكانمی | همچو شيخان بر سر دكّانمی (حضرت مولانا) |
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط faran
|