عشق

                                       در عشق           

ای دلت شاه سراپردهٔ عشق          جان تو زخم بلاخوردهٔ عشق

عشق پروانهٔ شمع ازل است          داغ پروانگی‌اش لم یزل است

بیقراری سپهر از عشق است          گرم رفتاری مهر از عشق است

خاک یک جرعه از آن جام گرفت          که درین دایره آرام گرفت

دل بی‌عشق، تن بی‌جان است          جان از او زندهٔ جاویدان است

گوهر زندگی از عشق طلب!          گنج پایندگی از عشق طلب!

عشق هر جا بود اکسیر گرست          مس ز خاصیت اکسیر، زرست

عشق نه کار جهان ساختن است          بلکه نقد دو جهان باختن است

عشق نه دلق بقا دوختن است          بلکه با داغ فنا سوختن است

عاشق آن دان که ز خود بازرهد!          نغمهٔ ترک خودی سازدهد

نه ره دولت دنیا سپرد          نه سوی نعمت عقبا نگرد

قبلهٔ همت او دوست بود          هر چه جز دوست همه پوست بود

آنچه با دوست دهد پیوندش          شود از فرط محبت بندش

ترک خشنودی اغیار کند          به رضای دل او کار کند

هر دم‌اش حیرت دیگر زاید          هر نفس شوق دگر افزاید

                                                          (جامی)

علت آفرینش ممکنات

بشنو، ای گوش بر فسانهٔ عشق!          از صریر قلم ترانهٔ عشق!

قلم اینک چو نی به لحن صریر          قصهٔ عشق می‌کند تقریر

عشق، مفتاح معدن جودست          هر چه بینی، به عشق موجودست

حق چو حسن کمال اسما دید          آنچنان‌اش نهفته نپسندید

خواست اظهار آن کمال کند          عرض آن حسن و آن جمال کند

خواست تا در مجالی اعیان          سر مستور او رسد به عیان

چون ز حق یافت انبعاث این خواست          فتنهٔ عشق و عاشقی برخاست

هست با نیست، عشق در پیوست          نیست، ز آن عشق، نقش هستی بست

سایه و آفتاب را با هم          نسبت جذب عشق شد محکم

              (جامی)

در رد مذهب جبر

آن يكي مي رفت بالاي درخت / مي فشاند آن ميوه را دزدانه سخت

صاحب باغ آمد و گفت اي دني / از خدا شرميت كو ، چه مي كني

 گفت از باغ خدا بنده ي خدا / گر خورد خرما كه حق كردش عطا

عاميانه چه ملامت مي كني ؟/ بخل بر خوان خداوند غني ؟

گفت اي اَيبَك بياور آن رسن/ تا بگويم من جواب بوالحسن

پس ببستش سخت آن دم بر درخت / مي زد او بر پشت و ساقش چوب سخت

گفت آخر از خدا شرمي بدار / مي كشي اين بي گنه را زار زار

گفت از چوب خدا اين بنده اش / مي زند بر پشت ديگر بنده خوش

چوب حق و پشت و پهلو آن ِ او / من غلام و آلت فرمان او

گفت توبه كردم از جبر اي عيار / اختيار است اختيار است اختيار

چون نه اي رنجور ، سر را بر مبند / اختيارت هست بر سبلت مخند*

در هر آن كاري كه ميل استت بر آن / قدرت خود را همي بيني عيان

وآندر آن كاري كه ميلت نيست و خواست / خويش را جبري كني كاين از خداست

ترك كن اين جبر را كه بس تهي است / تا بداني سّرِ سّرِ جبر چيست

*: بر سبلت مخند : خود را مسخره نكن !

در باب جبر و اختیار

در بيان جبر و اختيار . و جبر چهار است :

اول جبر جزئي و اين ضد اختيار است و سالك را در بدايت حال يقين بايد دانست كه نفس او را اختياري هست...

دوم جبر تَيقُّن و آن در مرتبه ي توحيد افعال است ،

سوم جبر تخلق و آن در مرتبه ي توحيد صفات است ...

چهارم جبر كلي كه آن را جبر تحقيق خوانند .

و حضرت مولوي در بيان جبر جزئي(جهت سالكان در بدايت راه ) مي فرمايد :

 

جمله ي عالم مُقِر در اختيار/امر و نهي اين ميار و آن بيار

او همي گويد كه امر و نهي لاست / اختياري نيست اين جمله خطاست

در خِرَد جبر از قدر رسواتر است / زان كه جبري حس خود را منكر است

اختياري هست ما را بي گمان / حس را منكر نتاني شد عيان

سنگ را هرگز بگويد كس بيا / از كلوخي كس كجا جويد وفا

آدمي را كس نگويد هين بپر / يا بيا اي كور تو در من نگر

امر و نهي و خشم و تشريف و عتاب* / نيست جز مختار را اي پاك جيب

اين كه فردا اين كنم يا آن كنم / اين دليل اختيار است اي صنم

جمله قرآن امر و نهي است و وعيد / امر كردن سنگ مرمر را كه ديد

هيچ دانا هيچ عاقل اين كند؟ / با كلوخ و سنگ خشم و كين كند

اوستادان كودكان را مي زنند / آن ادب سنگ سيه را كي كنند

هيچ گويي سنگ را فردا بيا / ور نيايي من دهم بد را سزا

خالقي كه اختر گردون كند / امر و نهي جاهلانه چون كند ؟

 

* عتاب در اينجا جهت رعايت وزن شعر عتيب خوانده مي شود.

سلیمان با چنان کاری و باری

سلیمان با چنان کاری و باری

بخیلی مور بگذشت از کناری

همه موران بخدمت پیش رفتند

بیک ساعت هزاران بیش رفتند

مگر موری نیامد پیش زودش

که تلی خاک پیش خانه بودش

چو باد آن مور یک یک ذرّهٔ خاک

برون می‌برد تا آن تل شود پاک

سلیمانش بخواند و گفت ای مور

چو می‌بینم ترا بی‌طاقت و زور

اگر تو عمر نوح و صبر ایّوب

بدست آری نگردد کار تو خوب

به بازوی چو تو کس نیست این کار

ز تو این تل نگردد ناپدیدار

زبان بگشاد مور و گفت ای شاه

بهمت می‌توان رفتن درین راه

تو منگر در نهاد و نبیت من

نگه کن در کمال همت من

یکی مورست کز من ناپدیدست

بدام عشق خویشم در کشیدست

بمن گفتست گر تو این تل خاک

ازینجا بفگنی وره کنی پاک

من این خرسنگ هجران تو از راه

براندازم نشینم با تو آنگاه

کنون این کار را بسته میانم

بجز این خاک بردن می‌ندانم

اگر این خاک گردد ناپدیدار

توانم گشت وصلش را خریدار

وگر از من برآید جان درین باب

نباشم مدّعی باری و کذّاب

عزیزا عشق از موری بیاموز

چنین بینائی از کوری بیاموز

کلیم مور اگرچه بس سیاهست

ولیکن از کمرداران راهست

بچشم خرد منگر سوی موری

که او را نیز در دل هست شوری

درین ره می‌ندانم کین چه حالست

که شیری را ز موری گوشمالست

             (عطار)

ما در اين شهر غريبيم و در اين ملك فقير

ما در اين شهر غريبيم و در اين ملك فقير 
به كمند تو گرفتار و به دام تو اسير         
در آفاق گشادست، وليكن بسته ست
 از سر زلف تو درپاي دل ما زنجير
من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر
 ازمن اي خسرو خوبان تو نظر باز مگير
گرچه در خيل تو بسيار به از ما باشد
ما تو را در همه عالم نشناسيم نظير
دردلم بود كه جان برتو فشانم روزي
باز در خاطرم آمد كه متا عيست حقير
اين حديث از سر دري است كه من مي گويم
 تا بر آتش ننهي بري نيايد ز عبير
گر بگويم كه مرا حال پشيماني نيست
رنگ رخسار، خبر مي دهد از سر ضمير
عشق پيرانه سر از من عجبت مي آيد
 چه جواني تو كه از دست ببردي دل پير 
من از اين هردو كمانخانه ي ابروي تو چشم
برنگيرم وگرم چشم بدوزند به تير
عجب از عقل كساني كه مرا پند دهند 
برو اي خواجه كه عاشق نبود پند پذير
سعديا پيكر مطبوع براي نظر است
گر نبيني چو بود فايده ي چشم بصير

" سعدی "

مجلس ما دگر امروز به بستان ماند

مجلس ما دگر امروز به بستان ماندعیش خلوت به تماشای گلستان ماند
می حلالست کسی را که بود خانه بهشتخاصه از دست حریفی که به رضوان ماند
خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنیمن بگویم به لب چشمه حیوان ماند
تا سر زلف پریشان تو محبوب منستروزگارم به سر زلف پریشان ماند
چه کند کشته عشقت که نگوید غم دلتو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند
هر که چون موم به خورشید رخت نرم نشدزینهار از دل سختش که به سندان ماند
نادر افتد که یکی دل به وصالت ندهدیا کسی در بلد کفر مسلمان ماند
تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنکمن چنان زار بگریم که به باران ماند
طعنه بر حیرت سعدی نه به انصاف زدیکس چنین روی نبیند که نه حیران ماند
هر که با صورت و بالای تواش انسی نیستحیوانیست که بالاش به انسان ماند
                  (سعدی)

ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی

ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهیوز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلیآری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم
تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بسنه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسیگر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی که چون من در زمی دیگر نباشد آدمیای جان لطف و مردمی ما نیز هم بد نیستیم
گر گلشن خوش بو تویی ور بلبل خوشگو توییور در جهان نیکو تویی ما نیز هم بد نیستیم
گویی چه شد کان سروبن با ما نمی‌گوید سخنگو بی‌وفایی پر مکن ما نیز هم بد نیستیم
گر تو به حسن افسانه‌ای یا گوهر یک دانه‌ایاز ما چرا بیگانه‌ای ما نیز هم بد نیستیم
ای در دل ما داغ تو تا کی فریب و لاغ توگر به بود در باغ تو ما نیز هم بد نیستیم
باری غرور از سر بنه و انصاف درد من بدهای باغ شفتالو و به ما نیز هم بد نیستیم
گفتم تو ما را دیده‌ای وز حال ما پرسیده‌ایپس چون ز ما رنجیده‌ای ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به از من در چگل صورت نبندد آب و گلای سست مهر سخت دل ما نیز هم بد نیستیم
سعدی گر آن زیباقرین بگزید بر ما همنشینگو هر که خواهی برگزین ما نیز هم بد نیستیم

(سعدی)

به مجنون کسي گفت کاي نيک پي

به مجنون کسی گفت کای نیک پی  چه بودت که دیگر نیایی به حی؟
مگر در سرت شور لیلی نماند  خیالت دگر گشت و میلی نماند؟
چو بشنید بیچاره بگریست زار  که ای خواجه دستم ز دامن بدار
مرا خود دلی دردمندست ریش  تو نیزم نمک بر جراحت مریش
نه دوری دلیل صبوری بود  که بسیار دوری ضروری بود
بگفت ای وفادار فرخنده خوی  پیامی که داری به لیلی بگوی
بگفتا مبر نام من پیش دوست  که حیف است نام من آن جا که اوست
                      (سعدی)

جوانى پاکباز پاکرو بود

جوانى پاکباز پاکرو بود 
که با پاکيزه رويي در گرو بود 


چنين خواندم که در درياي اعظم 
به گردابي درافتادند با هم


چو ملاح آمدش تا دست گيرد
مبادا كاندر آن حالت بميرد

همى گفت از ميان موج و تشوير 
مرا بگذار و دست يار من گير

در اين گفتن جهان بر وى بر آشفت
شنيدندش كه جان مى داد و مى گفت :

حديث عشق از آن بطال منيوش 
كه در سختى كند يارى فراموش

چنين كردند ياران زندگانى
ز كار افتاده بشنو تا بدانى

كه سعدى راه و رسم عشقبازى
چنان داند كه در بغداد تازى 

اگر مجنون ليلى زنده گشتى
حديث عشق از اين دفتر نبشتى
(سعدی)

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم 
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم 
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم 
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد 
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی 
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم 
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم 
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت 
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن 
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل 
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

(سعدی)

پنبه اندر گوش حس دون کنید

(( پنبه اندر گوش حس دون کنید
بند حس از چشم خود بیرون کنید
پنبه آن گوش سرّ گوش سر است
تا نگردد این کر آن باطن کر است
بی حس و بی گوش بی فکرت شوید
تا خطاب ارجعی را بشنوید
گفتگوی ظاهر آمد در غبار
مدتی خاموش خو كن هوش دار
هوش را بگذار وانگه گوش دار
گوش را بربند وانگه هوش دار))
 
توضیح مراقبه از زبان مولانا :
گر نخواهی در تردد هوش جان
کم فشار این پنبه اندر گوش جان
تاکنی فهم آن معمّاهاش را
تا کنی ادراک رمز و فاش را
پس محل وحی گردد گوش جان
وحی چه بود ؟ گفتنی از حس نهان
گوش جان و چشم جان جز این حس است
گوش عقل و گوش ظنّ زین مفلس است
رو بر سلطان و کارو بار بین
حس تجری تحت الانهار بین
این چنین حس ها و ادراکات ما
قطره ای باشد در آن نهر صفا
فهم های کهنه کوته نظر
صد خیال بد در آرد در فکر
رخت ها راسوی خاموشی کشان
چون نشان جویی مکن خود را نشان
چون که در یاران رسی خاموش نشین
واندرآن حلقه نکن خود را نگین
گوش دار ای  اهول    این ها را به هوش
داروی دیده بکش از راه گوش
دم مزن تا بشنوی از دمزنان
آنچه نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی زآن آفتاب
آنچه نامد درکتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بحر تو روح
آشنا بگذار در کشتی نوح
جمع کن خود را جماعت رحمت است
تا توانم با تو  گفتن آنچه هست
پس کلام پاک در دلهای کور
می نپاید می رود تا اصل نور
وآن فسون دیو در دلهای کج
می رود چون کفش کج در پای کج

یک شبی مجنون نمازش را شکست

يک شبي مجنون نمازش را شکست 
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم 

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني 

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

ای دوست...

منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست

کنم یک باره جان قربانت ای دوست

تنـــی نـــاسـاز شـوق وصـل کـویت

دهم سر بر سـر پیمانت ای دوست
دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده

میـــان شعـــله هـــا کـاشانه کـرده
دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالـت

وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده
مـــن آن آواره‌ی بشــکسـته حــالـم

ز هجـــرانت بـــتـــــا رو  بـــــر زوالـم

منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا

پریشــان گشته شد یکبـــاره حـالم
سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده کردم

دعــــایی بهــــر آن دلـداده کـــــردم

زحسرت ساغر چشمانم‌ای دوست

لبـــالب یکســـره از بــــاده کــــردم
دلا تــا کـــی اسیـــر یـــاد یـــــــاری

زهجــــر یــــار تـــا کــی داغـــداری
بگــو تـــاکــی ز شــوق روی لیـــلی

چـــومجنـــون پـــریشــان روزگـاری
پـــریشـــانم پــریشـــان روزگــــــارم

مــن آن ســرگشته ی هجــر نگارم
کنــــون عمـــریست بـا امید وصـلت

درون سینـــه آســـــایــش نــــدارم
ز هجـــرت روز و شـب فــریـــاد دارم

زبیدادت دلـــی نـــــاشــــــاد دارم
درون کوهــســـار سیـنـه ی خــــود

هـــزاران کشـــته چـون فـرهاد دارم
چـــــرا ای نــــازنیــنم بـــی وفـــایی

دمـــا دم بــــا دل مـــن در جفــایـی
چــــرا آشـفــته کــــردی روزگــــــارم

عـــزیــزم دارد این دل هـــم خدایی

دل بی وفا

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد  ،  آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد  ،  جر غم  که هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود  ،  زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند که بند بر پاش نهید  ،  دیوانه دل است پام بر بند چه سود

دل در غم  عشق  مبتلا  خواهم کرد  ،  جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام  ،  امروز به خون دل قضا خواهم کرد

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد  ،  بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود هم در غم عشق  ،  اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورا بهانه ای بس باشد ، مدهوش تو را ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیر جفا ، ما را سر  تازیانه  ای  بس  باشد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا ، دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوری ، چون مست شدی هر چه بادا بادا

من ذره و خورشید لقایی تو مرا  ،  بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم  ،  کن که شده ام چو کهربایی تو مرا

شباهنگام

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم


شرر ریزد بی ‌امان به دل ساکنان فلک ، ناله ی سازم

 

دل شیدا حلقه را شکند تا بر آید و راه سفر گیرد

مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد 


خوشا ای دل بال و پر زدنت ، شعله ‌ور شدنت در شبانگاهی 

به بزم غم دیدگان تری ، جان پرشرری ، شعله ی آهی 

بیا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی


به داد دل ای قرار دلم ، نوبهار دلم می ‌رسی پس کی


چو آن ابر نو بهارم من 

 به دل شور گریه دارم من 

 می‌ توانم آیا نبارم من 


نه تنها از من قرار دل می ‌رباید این شور شیدایی


جهانی را دیده ‌ام یکسر ، دیده ‌ام یکسر ، غرق دریای ناشکیبایی 


بیا در جان مشتاقان گل ‌افشان کن ، گل‌ افشان کن 

 

به روی خود ، شب ما را چراغان کن ، چراغان کن


چو آن ابر نو بهارم من 

 به دل شور گریه دارم من 

 می‌توانم آیا نبارم من

جوانی

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را 

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را 

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم 

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

به یاد یار دیرین کاروان گم‌کرده رامانم 

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را 

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی 

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را 

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی 

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را 

سخن با من نمی‌گوئی الا ای همزبان دل 

خدایا با که گویم شکوه‌ی بی همزبانی را 

نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده 

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را 

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان 

خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را 

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن 

که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را

شهریار

بازآمدم بازآمدم، از پیش آن یار آمدم

بازآمدم بازآمدم، از پیش آن یار آمدمدر من نِگر در من نِگر، بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم، از جمله آزاد آمدمچندین هزاران سال شد، تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بدم، بالا رومبازم رَهان بازم رَهان، کاین جا به زِنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم، دیدی که ناسوتی شدمدامَش ندیدم ناگهان، در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر، نه مشت خاکم مختصرآخر صدف من نیستم، من درّ شَهوار آمدم
ما را به چشم سَر مَبین، ما را به چشم سِر ببینآن جا بیا ما را ببین، کان جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم، وز هفت آبا نیز هممن گوهر کانی بُدَم، کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمد‌ست، چالاک و هشیار آمد‌ستور نه به بازارم چه کار، وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی! نظر در کل عالم کی کنی؟کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

ندانمت به  که در جهان به چه مانی

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل

که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو "سعدی" به هیچ روی نتابد

*اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی*
(سعدی)

تا که به تمنای وصال تو یگنانه

تا کي به تمناي وصال تو يگانه                                                               اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سرآيد غم هجران تو يا نه                                                     اي تيره غمت را دل عشاق نشانه

                                                     جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد                                                             ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد

در ميکده رهبانم و در صومعه عابد                                                        گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد

                                                     يعني که تو را مي‌طلبم خانه به خانه

روزي که برفتند حريفان پي هر کار                                                        زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار

من يار طلب کردم و او جلوه‌گه يار                                                          حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار

                                                     او خانه همي جويد و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو                                                     هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو

در ميکده و دير که جانانه تويي تو                                                           مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو

                                                       مقصود تويي، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد                                                   پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد

عارف صفت وصفِ تو در پير و جوان ديد                                                     يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد

                                                       ديوانه نیمََ من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانين خرد راه تو پويد                                                               ديوانه برون از همه آئين تو جويد

تا غنچهء بشکفتهء اين باغ که بويد                                                          هر کس به بهاني صفت حمد تو گويد

                                                       بلبل به غزل خواني و قُمري به ترانه

بيچاره بهايي که دلش زار غم توست                                                       هر چند که عاصي است ز خيل خدم توست

اميد وي از عاطفت دم به دم توست                                                       تقصير "خيالي" به اميد کرم توست

                                                      يعني که گنه را به از اين نيست بهانه

 

                                                                                                                                                  "شيخ بهايي"