حــاشـا کـه مـن بـه مـوسـم گل تـرک مـی کـنـم
حــاشـا کـه مـن بـه مـوسـم گل تـرک مـی کـنـم
مـن لاف عـقـــل میزنــم ، ایــن کار کـی کـنـم ؟!
مـُطرب کجـاست ؟ تـا همه محصول زُهـد و عـلـم
در کـار چـنــگ و بــربــــــــــــــــط و آواز نـی کـنــم
از قـیــل و قـــال مـدرسـه حـالـــــی دلــم گــرفـت
یــک چنـد نـیـز خـدمـت مـعـشـوق و مـی کـنــــم
کـی بـــود در زمـانه وفـــا ؟ جــام مـی بــیـــــــار !
تـا مـن حـکــایـت جـــــم و کـــــــاووس کـی کـنـم
از نــامــــهی سـیـاه نـــتـــرسـم کـــه روز حـشـــر
بـا فـیـض لـطـف او صــد از ایـن نـامــه طـی کـنــم
کـو پـیـک صـُبــح ؟ تـا گــلـــه هـای شـب فــراق
بـا آن خـجـسـتـه طـالــــــــع فـرخـُنـده پـی کـنــم
ایـن جـان عـاریت که به حـافــــظ سـپـرد دوست
روزی رُخـَـش بـبـیـنــم و تـســلـیــم وی کـنـــــــم
روخوانی : جـواد کـشـاورزی (از خرامه)
شــــــرح : استاد دهـقـانـیـانفـرد
1 – "حـٰاشـٰا" = در فارسی از اصوات (شبه جمله) به معنی : دور است ، غیر ممکن است - "موسم گل" = فصل بهـار - "لاف زدن" = ادّعـا کردن ، مّدعی چیزی بودن ، "لاف عقل میزنـم" یعنی ادّعای عاقل بـودن میکنم ، در غزل پیش (350) هم گفتیم که اکثر شعرا و از جمله ؛ "حـافــظ" شرابخواری در فصل بـهـار را روا و ستوده میدانند و ترک آن را روا نمیدارنـد . در اینجا یک "وارونـگی" هم ایجاد شده ؛ آدم عاقل دنبال شرابخواری میرود ! عجیب است ! چون خود مستی به نوعی از کار افتادن عقل است . و مستی و عاقلی با هم جور در نمیآید .
مـعـنـی بـیـت : غـیـر ممکن است که من در فصل بـهـار نوشیدن شراب را کنار بگذارم ، مـن که ادّعای عاقل بـودن دارم هیچوقت ایـن کار نمیکنم .
2 – "مـُطـرب" = نـوازنـده - "چـنـگ" و "بـربـط" = از سازهای سیمی و "نی" از سازهای بادی است . مخالفت و ستیزه با "زهـد" در "حافـظ" مخالفت با "زهـد ریـایی" و "زاهد نمایان" است و انتقاد از "علم" انتقاد او از فضل فروشی عالم نمایان زمانه است که وابسته به "طریقت" و "شریعت" هستند ، از خانقاه و مسجد انتقاد دارد و این انتقاد به صوفی و زاهد ، فقیه و مشایخ شهر است ، "حافـظ" خود اهل دیـانـت است ولی در آنان درد دین نمیبیند :
«نمی بینم نشاط عیش در کس
نـه درمـان دلی نـــه درد دینی»
"حـافــظ" از عقل هم انتقاد دارد ، امّا انتقاد او به افراط در اصالت دادن عقل در برابر ؛ "شهود و اشراق" ، "عشق و عرفان" است :
«این همه شعبده ها عقل که اینجا میکرد
سـامـری پـیـش عصـا و یـد بـیـضـا میکرد»
مخالفت "حـافــظ" با "عـلـم" ، "درس" و "مدرسه" هم از آن جهت نیست که خود اهل علم نباشد ، او بیشتر علوم زمان خود را به خوبی فرا گرفته و اهل حکمت ، کلام ، ادب و علوم بلاغی است و در علوم قرآنی سرآمـد زمانه است ، انتقادش از علم دوجنبه دارد :
یکی اینکه ؛ سنـّت محالف علوم عقلی و فلسفه بوده است ، (که از چهارم ـ پنجم به بعد سابقه دارد و "غزالی" سرآمد آنان است و صوفیه و زهدگرایان نظیر "ابن جوزی" نیز دنباله رو آن بودهاند).
امـام "ابـوحامد غزالی" سالها در نظامیه بغداد تدریس میکند ، بعد پشیمان میشود و آن سالـهـا را هـدر شده میداند .
عارف بزرگ قرن ششم ، "محی الدین ابن عربی" در نامهای به متکلّم بزرگ معاصرش "امام فخر رازی" مینویسد : "سزاوار است که خـردمـنـد هیچ علمی را طلب نکند مگر آن که به او کمال معنوی ببخشد و همراه با آموزنده خود باشد و این جز علم بالله نیست که از راه موهبت و مشاهده حاصل میگردد."
به هر حال عـرفـا ، جـز علم سیر و سلوک ، سایر علوم را آمیخته به انواع غفلتها ، پـوشیده در انواع حجابها و قرین آفتها دانستهاند.
در دیوان "سنائی" میخوانیم :
«چو علم آموختی ، از حرص آن گه ترس کاندر شب
چـو دزدی بـا چـراغ آیــــــــــــد گـُزیـده تـر بـرد کــالا
از این مـشـتی ریـاستجوی رعـنـا هیچ نـگـشـایـد
مـسـلـمـانی ز سـلـمـان جوی و درد دین ز بـو دردا»
"مولـوی" هم کسب علوم را آمیخته به جاه طلبی و نـامجویی میداند :
«صد هزاران فضل دانـد از علـوم
جان خود را مینـداند آن ظـلـوم
دانــد او خاصیـت هـر جـوهـــری
در بیان جوهـــر خود چون خـری»
یا در جای دیگر دانش "نـحـو" مرد نحوی را به طنـز و سخره میگیرد :
« آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نـهـاد آن خـود پـرسـت
گفت هیچ از نحو خواندی ؟ گفت : لا
گـفـت : نـیـم عـمـر تـو شـد بـر فـنــا
الخ ...............................................»
دوم اینکه : مخالفت "حـافــظ" با فضل فروشی دانشمندان نیمه کاره و زهد فروشان نـوپـای زمانهی خود بودهاست.
"حـافــظ" جایی معتقد است که :
«فـلـک بـه مــردم نـادان دهــد زمـام مـُـراد
تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس»
و معتقـد است که علک حکمت (فلسفه) رازهای اساسی جهان و کار جهان را نمیتواند بگشاید :
«حدیـث از مطرب و می گـو و راز دهــر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمـّا را»
یــا :
«چیست این سقف بلند سادهی بسیار نقش
زیـن مـعـمـّا هـیـچ دانـا در جـهـان آگاه نیست»
و گاه میخواهد که علم و دانش خود را از بین ببرد ، چون فلک هم قصد نابودی افراد دانـا را دارد :
«دفتـر دانش ما جمله بشویید به می
که فـلـک دیدم و در قصد دل دانا بـود»
"حـافـظ" علم و دانش را در مقابل مطرب ، می و معشوق قرار میدهد و اگر دفتـر و کـتـابی دارد ، در گـرو باده است :
«سالـهـا دفتـر ما در گـرو صـهـبـا بـود
رونق میکده از درس و دعای مـا بــود»
و یا ظرف شرابـش را مردم دفـتـر و کتاب پنداشتهاند :
«صراحی میکشم پنهان و مـردم دفتر انگارند»
"حـافــظ" دانش و فضل را مایهی ؛ خودبینی و محرومیت از معرفت حقیقی میداند :
«تـا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی
یـک نکتهات بگویم: خود را مبین که رستی»
مـعـنـی بـیـت : نـوازنده کجاست تا من تمام نتیجهی پارسایی و دانش را صرف آواز چنگ و بربط و نی کنم .
3 – "قیل" = از مصادر عربی است - "قال" = از مصادر عربی است به معنی : "گفتن" ، "قیل و قال" در فارسی اسم مرکّب است به معنی : "کفتگو" ، "بحث" ، "جـدل"
[آل مجتبی : "قیل" و "قال" هیچکدام مصدر نیستند ، مصدر هردو : "الـقـول" به معنی : گفتن است ، "قالَ" : فعل ماضی معلوم ، مفرد مذکر غایب از مصدر "القول" است و "قیـلَ" مجهول آن است ، گفتهاند که دو نفر نحوی بر سر جملهای بحث میکردند ، یکی میگفت فعل این جمله معلوم باید باشد (قالَ) و دیگری دلیل میآورد که این جمله مجهول است و فعل آن "قیلَ" درست است ، بالاخره هیچکدام نتوانستند دیگری را قانع کنند ، از اینجا ؛ "قیل و قال" اصطلاحاً معنی جدل و بحث بیهوده به خود گرفت ، در ضمن امروزه به معنی : سر و صدا به کار برده میشـود ، همان که کازرونی ها "قـیـر و قـار" تـلـفـّظ میکنند.]
اسـتـاد : این را من از قول "خطیب رهبر" عرض کردم ، البته صحبت شما درست است .
مـعـنـی بـیـت : اکنون من از بحث و جدل خسته و دلگیر شدهام ، از این به بعد مدتی هم باید به می و معشوق بپـردازم .
4 – "جـم" = پادشاه ، نام یکی از پادشاهان که عربها او را "منوشلخ" گفتهاند ، آمدهاست که "جــم" به سیر جهان پرداخت ، تا اینکه به آذربایجان رسید ، دستور داد تخت مرصعی در جای بلندی قرار دادند و تاج زرّینی بر سر نهاد ئ بر تخت نشست چون آفتاب بر تاج و تخت او تابید ، پـرتـو درخشانی از تاج و تخت او منعکس میشد ، از آن روز "شید" (به معنی اشعه و پـرتـو) بر نام "جـم" اضافه گشته و "جمشید" گفته شد و آن روز را "نـو روز" نام نهادندند. در زمان پادشاهی او ممالک عالم به کمال آبادانی رسید . او اولین کسی است که استنباط علم طب نمود و حمّـام ساخت . احداث جاده در کوه و دبیابان ، ساختن خیابان ، درست کردن شراب ، ساختن تـیـر و کمان و ... را به او نسبت دادهاند . گفتهاند او اولین بشری است که مرگ بر او چیره گشت .
"کـیـکاووس" = دومین پادشاه از "کـیـانـیـان" است که بسیار تـنـدخو و حق ناشناس و خودکتمه بود ، پـنـد و نصیحت "زال" را نشنید و به مازندران تاخت ، دیـو سپید با جادو ، لشکریانش را کـور کرد و 12000 دیـو بر آنان گماشت ، چون خبر به "زال" رسید رستم را برای نجات او فرستاد ، رستم پس از گذشتن از هفت خوان دیـو سپید را کشت و جگرش را برچشم لشکریان کشید و آنها را دوباره بـیـنـا کرد ، بعد از آن کاووس به "هـامـاوران" تاخت و "سودابه" دختر پادشاه هاماوران را به زنی گرفت ، پادشاه هاماوران با حیله و تدبیر کاووس و لشکرش را به بند کشید ، باز رستم به هاماوران تاخت و آنان را نجات داد ، پس از مدتی بر اثر فریب دیـوی که ابلیس بر انگیخته بود به جنگ با خدا برخاست و چهار عقاب گرسنه را به تختی بست و بالای سر هر یک ران گوشتی گذاشت و به سمت آسمان پـرواز کرد و در جنگلی نزدیک چـیـن سقوط کرد ، پهلوانان از حال او آگاه شدند و او را به ایران آوردند .
"کی بود در زمانه وفا ؟" استفهام انکاری است ، یعنی هرگز نـبـوده است .
مـعـنـی بـیـت : روزگار هیچ وقت وفا نداشتهاست ، پس جام شراب بیاور تا من داستان جمشید و کیکاووس را روایت کنم ( جمشید با آن همه قدرت و بیش از 700 سال حکومت و کیکاووس با 160 سال حکومت زمانه به آنها وفا نکرد و سرانجام از بین رفتند)
5 – "نامه" = طومار - "نامهی سیاه" = استعاره از طومار گناهان ، شرح و لیست گناهان - "روز حشر" = روز رستاخیز ، قیامت - "فیض لطف" = فوران عنایت الهی - "نامه طی کردن" = نامه را پیچیدن و کنار گذاشتن .
به آیه 53 سورهی زُمـر اشاره دارد :
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (الـزُمـر 53)
مـعـنـی بـیـت : من از طومار بلند گناهانم نگـران نیستم زیرا که در روز قیامت بافوران بخشایش خداوند صد برابر این گناهان را میتوانم از خداوند بخشش را بگیرم (شامل عفو و رحمت خداوند میشوم)
6 – "پیک صبح" = باد صبا ، نسیم سحرگاهی ، "حـافــظ" و دیگر شاعران پیوسته از باد صبا گفتهاند ، معمولاً سنگ صبور شاعران و عاشقان است ، باد صبا از کوی معشوق میآید ، بـوی خوش او را با خود میآورد ، معشوق را میبیند و پیام عاشق را به او میرساند ، البته گاه مورد حسادت عاشق قرار میگیـرد - "خجسته طالع" = نیکبخت - "فرخنده پی" = خوش قدم ، خوش یـُمـن.
مـعـنـی بـیـت : پیک سحرگاهی که نیک بخت و خوش قدم است کجاست تا من گله های شب فراق را به او بـگـویـم ؟!
7 – "عاریت" = امانتی ، آنچه به کسی بسپارند و بعد پس بگیرند.
"رُخـش ببینم" اشاره به عقیدهی اهل سنّت دارد :
«اکثر فرقه های اهل سنّت بجز "مـُعـتـزله" عقیده دارند که در قیامت خداوند را میتوان دیـد و دلیلشان این حدیث از پیامبر اکرم (ص) است : "اِنـَّـکـُم لـَنْ تـَرَوْا رَبـَّـکـُم عـَزّ و جـَلَّ حـتـّی تـَمـُوتـُوا = مسلّماً شما تا پس از مرگ پروردگارتـان را نمیبـیـنـیـد" ، شیعه هم مانند مُعتزله قائل به رویت پروردگار با چشم سر نیستند حتّی پس از مرگ.»
خود حافـظ در جای دیـگـر بر عکس اینجا میگـویـد :
«دیـدن روی تـو را دیـــــدهی جــان بـیـــن بایـد
ویـن کجا مـرتبهی چشم جهان بین من است ؟»
یــا :
«بـدین دو دیدهی حیران من هزار افسوس
که با دو آیـنـه رویـش عـیـان نـمـی بـیـنـم»
"دوست" = استعاره از خداوند است .
مـعـنـی بـیـت : روزی (در واپسین لحظات عمر) چهرهی زیبای دوست را میبینم و این جان را که نزد من به امانت سپرده است تسلیم او میکنم .