گـر مـن از سـر زنـش مـُـدّعـیـــــــان انـدیـشــم
1 – "مـُدّعی" = ادّعا کننده ، کسی که به ناحق خود را دارای فهم و کمال میداند ، حـقـّهبـاز ، کسی که ادّعای دانش دارد - "اندیشیدن" = ترسیدن - "شـیـوه" = روش ، طریقه ، عادت - "مستی" = سرخوشی ، مستی در اینجـا ایهام دارد : 1- مست شدن از شراب 2- مست شدن از بادهی معرفت ، حیرت و وجـد شدیدی که در حال کشف و شهود در اثـر مشاهده مشاهدهی جمال معشوق به سالک دست میدهد - "رنـدی" = لا ابالی گری ، "حـافـظ" خود را رنــد میداند ، امـّا توصیفی که از رنـد میدهد با معنای آن چه قبل و چه بعد از حـافـظ متفاوت است ، رنـد حافظ ، کلاّش و کلاهبردار ، حقّهباز و دغـل نیست ، "رنــــد" در شعر حافظ ؛ کسی است که درونی پـاک دارد و اهل معرفت است ، ولی به ظـاهر خود را آلوده دامن و شرابـخوار نشان میدهد ، انسان کامل و عارفی ملامتی پـیـشـه است ، دنـیـا و تعـلـّقـات دنـیـوی را تـرک کـرده و تمامی تـعـیـّنـات را از خود دور ساخته است . - "نرود از پیشم" = کارم پیش نمیرود ، پیشرفت نمیکند .
مـعـنـی بـیـت : اگـر مـن از سـر زنـش کسانی که ادّعای فهم و کمال دارنـد بـتـرسم ، روش رنـدی و سرخوشی که در پیش گرفتهام پیش نمیرود .
2 – "زهـد" = پارسایی ، دیـنـداری - "رنـدان" = سـالـکان طریق معرفت - "نـو آموختـه" = تازه کار - "راهی به دهی است" = کنایه از معمولی و عادّی بودن و معقولـیـت کاری است ، دور از انتـظـار نیـست - "صلاح اندیشیدن" = مصلحت بینی ، چاره جویی :
«صـلاح کـار کـجــا و مـن خـراب کـجـا ؟!!
بـبـیـن تفاوت ره از کجاست تا به کـجا ؟!»
مـعـنـی بـیـت : دیـنـداری و پارسایی پـیـشـه کردن سالـکان تـازه کار امری معقول و عادی است ، مـن که در عالـَم به شرابـخواری و بی بند و باری مشهور شدهام چـرا مصلحت اندیشی کنم (من چـرا تظـاهر به دیـنـداری و پـارسایی کنم ؟)
3 – "شـوریـده سـر" = پـریـشـان و آشفته ، قـلـنـدر ، عـاشـق ، "شاه شوریده سران" یعنی بزرگ عاشقان ، عاشق کامل - "بی سامـان" = آواره ، سـرگـردان ، معمولاً "شوریده سری" بـا "بی سامانی" همراه است :
«ای دل غـمدیـده حـالـت بـه شـود دل بــد مـکـن
ویـن سـر شـوریـده بـاز آیـد بـه سـامان غم مخور»
"خـرد" = عقل است و در میان ادیبان و عارفان ، به ویژه "حـافـظ" عقل نقطهی مقابل عشق است ، هر عشق بیشتر باشد ، عشق کمتر است . عشق حاصل عقل را به باد میدهد ، جناب "فاضل نظری" از شاعران معاصر میگویـد :
« آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یـک لـحـظـهی کوتــاه به هــــم میریـزد»
عشق عقل و هوش را از بین میبرد ، همان طور که "زیب النسا" گفتهاست :
« عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را
دزد دانـا میکـُشـد اول چـراغ خانـــــه را»
در بیشتر آثار تـغـزّلی شاعران "عقل" در برابر "عشق" و متضاد یـکـدیـگـرند ، امـّا "مـولــوی" در مثنوی معنوی دو گونه "عـقــل" قایـل است :
«عـقـل دو میباشد : اوّل مـَـکسـبی
که در آمـوزد به مکـتـب چون صـبـیّ
عـقـل دیـگـر بخشــــش یـزدان بـُـوَد
جـوشــش آن در درون جــــــان بـُـوَد»
"عـقـل اوّل" اکـتـسـابی است و انسان آن را میآموزد ، همانند کودکی که در مـکـتـب خواندن و نوشتن یـاد میگیـرد . همان که پیشتر گفتیم : "عقل معاش" ، "عقل حسابـگـر" . [ دکتر اولیا : عقل جزئی نـگـر و عقل کلّی نـگـر] . [ آل مجتبی : اندیشیدن با عقل حسابگر است که ترس ایجاد میکند ، ترس از فردا ، ترس از آینده.] این همان عقلی است که "حـافـظ" و دیـگـر شاعران عارفان آن را مخالف و متضاد عشق آوردهاند .
"عـقـل دوّم" هـدیهی خـداوند است و از درون جـان انسان میجوشد . ایـن عقل با عشق در تـضـاد نیست بلکه عشق از او سرچشمه میگیرد .
مـعـنـی بـیـت : بـه مـن آشفته و سرگـردان بـگـو : "شـاه عاشقان" ، از آن جهت که کمخـردی (عشق) مـن از همه بیشتر است .
4 – "جـبـیـن" = پـیـشـانی - "نقش کردن" = نقاشی کردن ، تصویر کردن - "قـربـان" = قـربانی ، فـدایی - "کـافـِر" = نا مسلمان ، استعاره از سنـگـدل و نـامهربان - "کـیـش" = دیـن ، مـذهب و آیـیـن . "قربان" معنی دیگری هم دارد : "کمان دان ، جای کمان" و "کیش" هم معنای دیـگـرش : "کـش ، ترکـش و تـیـردان دان است که با این معنای دوم ، "قـربـان" و "کـیـش" ایهام تناسب دارند .
در زمانـهـای بسیار قـدیـم (جـاهـلـیـّت) بـُت پـرستان رسم داشتند برای برآورده شدن حاجاتـشان در پای بـُت ها قربانی میکردند ، معمولاً قربانی دخـتـر زیبایی بوده که او را آرایش کـرده و لباس زیبایی بر او میپـوشیدند و او را وادار میکـردند در پـیـش بـُت بـرقصـد ـ ترکیب "رقص مرگ" هم از اینـجـا گرفته شده ـ بعد در پای بـُت سینهاش را میدریـدنـد و خـونـش را بر پـیـشـانی و چـهـرهی بـُت میمـالـیـدنـد تا قربانیشان پـذیـرفـتـه شـود .
"خـون دل" به معنی رنج و غصّه هم هست .
مـعـنـی بـیـت : از خون دل من خالی بر پـیـشـانی خودت رسم کـن تـا همه بـدانـنـد که من قـربـانی تـو (معشوق سنـگـدل نامهربان) شـدهام .
5 – "اعتـقاد" = گـرویـدن - "اعتـقـاد نمودن" = تـمـایـل ، میـل کـردن - "نـدانی" = نـفـهـمی ، پـی نـبـری ، آقای "ذو الـنـّور" گـمـان نـکـنی ، تصـوّر نکنی معنی کـرده است که بـدیـن شکل معنا برعکس میشـود : (گـمـان نـکـنی که من نادرویـشـم) که با زود بـگـذر تناسب نـدارد - "نـادرویش" = کسی که در ظاهر خود را درویش و صوفی میخواند امـّا در باطن بر خلاف اصول و آیین درویشی عمل میکند . میگوید : به من تمایل کن امّا زود بگذر .
در حـدیـثـی از معصوم (ع) ـ فراموش کردهام از کدام معصوم - خواندم که فرموده بـود :
[نقل به مضمون] «به مردم زیـاد نـزدیـک نـشـویـد و مسلمانیشان را ازدور تمـاشـا کـنـیـد»
اگر به آدمها خیلی نـزدیـک شـویـم آن وقت میفهمیم که آنطـور که در ظـاهرنـد ، درونـشـان ایـنـطور نیست .
"خواجه عبدالله انصاری" میگـویـد :
«آنان که به نام نـیک میخوانـنـدم
احـــــــــــوال بد درون نمیدانـنـدم
احـــــــــــوال بـد درون اگـر دانـنـدم
مـسـتـوجب آنـم کـه بـسـوزانـنـدم»
مـعـنـی بـیـت : به سمت مـن تـمـایـل کن امـّـا به خاطر خـدا زود بـگـذر تا نفهمی که مـن در لباس درویشیام امـّا این خرقهی ریـایی است و مـن درویـش نـیـسـتـم بلکه ریـا میورزم .
6 – "شعر خونبار" = کنایه ازشعری است که از س-ر درد و انـدوه بسیار سروده شده ، شعری که خون دل (رنج و غصّه) از آن میبـارد - "بـاد" = در اینجا همان : "نسیم سحر" یـا "نسیم شمال" است که پـیـام رسان میان عاشق و معشوق است - "رگ جان" = اضافهی استعاری است
مـعـنـی بـیـت : ای بـاد شـعـر سراسر درد و اندوه مـرا به آن یـاری با مـژگان سیـاهـش جـانـم را مجروح ساخته است بـرسـان .
7 – "مـن اگر باده خورم ور نه" حذف به قرینهی لفظی انجام شده ، به این شکل بـوده : "مـن اگر باده خورم و اگـر باده نخورم" ـ "حـافـظ" = ایـهـام دارد : 1- نگهدارنده ، پنهان کننده 2- تخلـّص خود شاعر : "شمس الـدّیـن محمـد حافظ شیرازی" - "عـارف" = ایهام دارد : 1- شناسنده ، درک کننده ، واقف و آگاه 2- اهل معرفت ، کسی که با سر و سلوک به معرفت رسیده است . - "وقـت" = ایهام دارد : 1- زمـان 2- وقت در اصطلاح عـرفانی "حـال" است . وقت خوش عارفان همان بی وقتی است ، رها شدن عارف از سیطرهی زمان و مکان است . "هـجـویـری" گویـد :
«وقت آن بـُـوَد که بـنـده بـدان از ماضی و مستـقـبـل فارغ باشد ، چنـانـکـه واردی از حق تعالی بر دل وی بـپـیـونـدد و سر او را در آن مجتمع گرداند.»
"مجتمع گرداند" یعنی : سرگرم و مشغول کند . هنگامی که وارد غیبی از طرف خداوند بر دل سالک میرسد او دیگر نه زمان را می فهمد و نه مکان را ، نه گذشته را به یاد دارد و نه به فکر آینده میباشد ، این حالت را ؛ "وقت" یا "حـال" میگویند ، "مـقـام" همین است با این تفاوت که این کیفیت بالاتر از "وقت" است و ماندگارتـر است .
"مـولـوی" میگـویـد :
«صوفی "ابن الـوقت" باشـد ای رفـیـق
نـیـست "فردا گفتن" از شـرط طـریـق»
"ابن الـوقت" کسی است که اهل وقت باشد و "حـال" را از دست نـدهـد ، آنگاه که سالـک از مـرحـلـهی "حال" و "وقت" گـذشته و به مرحـلـهی "مـقــام" رسیده ، "ابـو الـوقـت" است .
مـعـنـی بـیـت : مـن چـه شراب بـنـوشـم و چه نـنـوشم کاری با کسی نـدارم ، چون مـن اسرار خودم را پنهان میدارم و به زمـان خودم آگاه و واقفم . (سـرگـرم به "حـال"ی که برایم به وجود آمده هستم و تـوجّـهی به کسی نـدارم.)