(غزل 346)

1–  "رنـد" = لا اُبالی ، حقّه‌باز  ، آن که پای‌بند به آداب شرع و اخلاق اجتماعی نیست ، قبلاً هم عرض شد که در عرفان ، "رنـد" عارف عاشق پاک نـهـاد است که شیوه‌ی مـلامـتـی دارد و در ظاهر خود را آلـوده به گـنـاه و شرابخوار نـشـان می‌دهد ، در این بیت با هر کدام از دو معنای آن می‌توان برداشت متفـاوتی داشت     -     "شـاهـد" = معشوق زیباروی خواه مؤنث باشد ، خواه مـذکـّر ، استعاره از معشوق ازل هم می‌تواند باشد به اعتبار ظهور و حضور در دل عارف و مشاهده‌ی جمال او از طرف عارف     -     "سـاغـر" = پـیـالـه ، جام شراب ، ساغر در عرفان ؛ "چیزی که در آن انوار غیبی را مشاهده و درک کنند که از آن سـُـکـر و شـوق در عارف ایجاد شود." ، دل عارف کامل را هم گویند که محلّ تجلّی انـوار الهی است ، همان که عکس رخ یـار در آن می‌افـتـد :

«ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

 ای بی خبـر ز لـذّت شرب مدام ما»

"مـُحـتـسـِب" = مـأمـور اجرای احکام شرع ، مأمور امر به معروف و نهی از منکر.    -     "کمـتـر کنم" = یعنی اصلاً این کار را نمی‌کنم .

مـعـنـی بـیــت : مـن لا اُبالی و بی تعـهد نیستم که معشوق و جام باده را ترک کنم ، محتسب هم می‌داند که من اصلاً چنین کاری نمی‌کنم .

 

2 –  در این معنا بارها فرموده است :

«به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

 بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم»

ـ :

«حاشا که من به موسم گل تـرک "می" کنم

 مـن لاف عـقـل می‌زنـم ، ایـن کار کـی کنـم»

ـ :

«یا رب به وقت گل گنه بـنـده عفـو کن

  وین ماجرا به سـرو لب جویـبار بخش»

"تـوبه کاران" = کسانی که باده نوشی را ترک گفته‌اند     -     "وقت گل" = موسم بـهـار . این بیت در تأکید بیت قبل است .

مـعـنـی بـیــت : مـن که توبه کنندگان از شرابخواری را بارها سرزنش کرده‌ام ، مگر دیـوانه‌ام که خودم در موسم بـهـار باده نوشی را تـرک کنم !

 

3 –  در مصرع اول سه "تشبیه بلیغ اسنادی" آمده است ، "تشبیه بلیغ" تشبیهی است که در آن "ادات" تشبیه و "وجه شبه" حذف شده باشد ، مثلاً : "عشق مانند دردانه گران‌بها است" که در اینجا ؛ "مانند" (ادات تشبیه) و "گران‌بها" (وجه شبه) حذف گردیده ، "من مثل غوّاص در اعماق شناورم" که : "مثل" (ادات تشبیه) و "شناور" (وجه شبه) حذف شده ، و یا "میکده همچون دریـا ژرف است" در اینجاهم : "همچون" (ادات تشبیه) و "ژرف" (وجه شبه) حذف شده‌اند .

"دُر دانه" = دانه‌ی مروارید ، مروارید درشت و یکتا ، دیده‌اید در گردن بندهای مروارید یک دانه مروارید درشت در وست قرار دارد ؟ این همان دردانه است     -     "غـوّاص" = صیغه‌ی مبالغه از (غ و ص) است ، "غَوْص" یعنی : عوطه ور شدن ، شنا کردن ، "غوّاص" کسی است که شیرجه می‌زند و در اعماق شنا می‌کند و در آنجا مروارید شکار می‌کند ، "ابن بطـوطـه" در سفرنامه‌اش به نام ؟ ـ ببخشید نام کتاب را فراموش کرده‌ام ـ می‌نویسد که [در آن زمان] غـوّاصـان قشم ، کیش و یـونـان بسیار معروف بـوده‌اند و یک ساعت در زیر آب و در اعماق دریا به صید مروارید می‌پرداختند ، البته شاید اغراق کرده ، زیرا انسان بیشتر از سه ـ چهار دقیقه نمی تواند زیر آب بماند ، امروزه غـوّاصـان با داشتن امکانات ویژه‌ی غـوّاصی و خصوصاً کپسول اکسیژنی که همراه دارند می‌توانند چندین ساعت زیر آب بـمـانند ولی در قدیم این امکانات وجود نداشته ، حالا چطور یک ساعت زیر آب می‌ماندند ؟ واللهُ اَعـْلـُم .

قبلاً هم عرض کرده‌ام که : "مـیـکـده" هم به مجلس انس عارفان و محفل پـیـر و مـرشـد اطلاق می‌شود و هم به دل عارف کامل که حافظ آن را به دریـا تشبیه کرده که بی‌کرانه ، ژرف و پر از مروارید های گران‌بها (عشق) است ، "میکده" در اینجا می‌تواند دل خود حافظ باشد و حافظ می‌خواهد بـگـویـد که در خود فرو رفته‌ام ، نوعی خود شناسی و در خود اندیشیدن ، که فرموده‌اند (ع) :

«مـَنْ عـَرَفَ  نـَفسـَهُ فـَقـَد عـَرَفَ رَبـَّـهُ = هر کس که خودش را شناخت به راستی که پـروردگارش را شناخته‌است»

"سر فرو بردن" = در "دهخدا" تعظیم کردن معنا شده ، امّا به نظر می‌رسد "سر فرو آوردن" به این معنی باشد ، در اینجا "سر فرو بردن" یعنی شیرجه زدن ، با سر وارد آب شدن     -     "سر بر کنم" = سر بر آورم ، بیرون بیایم ، بین "سر فروبردم" و "سر بر کنم" آرایه تضـاد (طباق) بر قرار شده است .

می‌خواهد بـگـویـد : راه عشق بسیار سخت است و سرانجامش معلوم نیست ، همانطور که غوّاصان برای به دست آوردن مـروارید (عشق) که به عمق دریا می‌روند هم بسیـار سخت است و هم در آنجا جهت مشخص نیست و معلوم نیست کجا از آب بیرون می‌آیـنـد . تقریباً مفهوم این ضرب المثل : «رفتـنـش با مـن بـرگشـتـنـش با خداست.»

مـعـنـی بـیــت : عشق همانند مروارید یگانه‌ و گران‌بهایی است و در ژرفـنـای میکده‌ی معرفت و اعماق دل عارف کامل قرار دارد و من برای به دست آوردن عشق همچون غـوّاصان به آن اعماق فرو می‌روم در حالی که نمی‌دانم سر از کجا در می‌آورم .

4 –  "لالـه" را به اعتبار اینکه گلی شبیه جام و سرخ‌رنگ دارد به کسی که ساغر در دست دارد تشبیه‌ کرده‌است     -     "ساغر گیـر" = باده نـوش ، شرابخوار     -     "نـرگـس" را به اعتبار خمار آلـودی و اینکه سرش پاییـن افتاده مست گرفته است . "لالـه" و "نـرگس" در اینجا می‌تواند نام دو دختر یا دو کـنـیـز دربار باشد، در قدیم رسم بـوده کنیزکان را با نام گلـهـا نامـگذاری می‌کردند .

"فـِسق" = خلاف فرمان خدا عمل کردن ، از راه درست بیرون رفتـن     -     "داوری" = شکایت ، قضاوت     -     "داور" = کسی که شکایت نـزد او برند ، قاضی .

"کـه را داور کنم" بیـانـگـر این است که از دست خود خدا شکایت دارد ، عـرفا ، بویژه آنان که به جـبـر اعتقـاد دارند ، گاه از دست خـدا شکایت دارند که چرا زیبایی را آفریـدی ؟ چرا زیبا رویان را آفریدی ؟ چرا شراب را آفریـدی ؟ چرا نفس را بر ما مسلّط کردی ؟ و چرا شیطان را آفریـدی ؟ پس بر من گـنـاهی نیـست و همه‌ی فتنه‌ها از جانب تو است ، "عیـن الـقـضـات" می‌گویـد :

«خدایا راست گویم فتنه از تـوست

 ولی از تـرس نـتـــــوانـم چـخـیـدن

اگـر ریـگی بـه کـفـش خـود نـداری

 چــرا بـایـسـت شـیـطــان آفـریـدن

لـب و دنــــــدان تـُـرکــان خـتـــــا را

نـبـایـسـتی چـنـیـن خـوب آفـریـدن

کـه از دسـتِ لــب و دنـدان ایـشان

به دنـدان دسـت و لـب باید گـَزیدن

به آهـو می‌کنی غـوغـا که بـگـریـز

به تـازی هـی  زنـی انــدر دویـــدن»

 [آل مجتبی : البته این شعر را "جامی" در "بهارستان" به "ناصر خسرو" نسبت داده است.]

مـعـنـی بـیــت :  لالـه مـیـگساری می‌کـنـد و نـرگـس مست است ، آن وقت مـن بی‌گناه را فاسق می‌نامنـد ، پـرودگارا شکایت بسیار دارم ، در این میـان چه کسی را قاضی کنم ؟!!

 

5 –  "عنان باز کش" = مجازاً به معنی : درنـگ کن ، تـوقف کن ، وقتی سوارکار افسار اسب را می‌کشد اسب می‌ایستد و وقتی افسار را شـل می‌کند اسب حرکت می‌کنـد     -     "تـُرک" = استعاره از معشوق زیبا رو و چابـک     -     "شهر آشوب" = کسی که آن قدر زیباست که با ورودش به شهر  قرار و صبر از همه می‌برد و در شهر آشوب و غوغا برپـا می‌شود :

«فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنـان بردند صبـر از دل که ترکان خوان یغما را»

"شیخ اجل" هم دارد که :

«ای بر در سـرایت غوغای عشقـبـازان

 همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی»

در مصرع دوم "لفّ و نشر مشوّش" داریـم ؛ "زر" بر می‌گردد به چهره و "گوهر" بر می‌گردد به اشـک     -     "زر" = طلا ، از آن جهت که چهره‌ی عاشق در غم هجران معشوق زرد شده به "طـلا" تشبیه شده     -     "گوهر" = لعل و یاقوت ، استعاره از اشک خونیـن ،

مـعـنـی بـیــت :  ای معشوق بسیار زیبا و فتنه‌گر ! لحظه‌ای درنگ کن تا من چهره‌ی زرد و اشک خونینـم را همچون طلا و یاقوت پیش پایت بریزم .

6 –  در اینجا "اشـک" را از آن جهت که خونیـن و سرخ رنگ و نیـز اشک عاشق ارزشمند و گرانـبـهـاست به لـعـل و یاقوت تشبیه کرده    -    "از اشک گنجها داشتن" کنایه از گـریه های بسیار است     -     "فـیـض" = عنایت و تـوجـّه ، عطـا و بخشش     -     "خورشید" = استعاره از پادشاه است     -     "بلـنـد اختـر" = کسی که طالعش بلـنـد است ، نیک بخت .

در قدیـم بر این باور بـودند که تابش خورشید بر بعضی سنـگـهـا باعث می‌شود که سنگ محترق شود و بعد با آب باران محلولی به می‌آید که کم کم این محلول در اثر گرما غلیـظ شده و در طی زمانی دراز خشک و منجمد می‌شود و به لعل و گوهر تبدیل می‌شود .

در اینجا استغنا ورزیده و بی نیازی طبعش را بیان کرده ، "ادیب نیشابوری" هم در این شعر :

«همچو فرهـاد بـُـوَد کـوه کنی پـیـشه‌ی مـا

 کـوه ما سیـنـه‌ی مـا ، نـاخن ما تیشه‌ی مـا

 بهر یک جرعه‌ی می،مـنـّت ساقی نـکشیم

 اشک ما بـاده‌ی ما،دیـده‌ی مـا شیشه‌ی ما»

به زیبایی بی نیـازی و استغنای خود را به تصویر کشیده است .

مـعـنـی بـیــت :  من که در اثـر عشق گنجـهایی از اشک همچون لعل و یاقوت  فراهم آورده‌ام ، دیگر نیازی به عطا و بخشش پادشاه نیک بخت نـدارم .

7 –  "چون" = در اینجا به معنی : هنگامی‌که     -     "صـبـا" = باد بهاری ، نسیم سحرگاهی     -     "مجموعه‌ی گل" = گلبـرگـهـای گل ، کنـایه از معرفت (عرفان) و معـنـاست :

«قدر مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس

 نه هر آن کاو ورقی خواند معانی دانست»

"مجموعـه‌ی گل" معانی زیبایی در هستی است ، جمال معشوق است که عارف آن را درک می‌کند ، بعضی "مجموعه‌ی گل" را مجموعه‌ی صفات خداوند تعبیـر کرده‌اند . در اینجـا مقایسه‌ی "عـرفان" (مجموعه‌ی گل) با "درس و علم" (صفحه‌ی دفتر) کرده است ، عرفا و بویژه "حافــظ" بر این باور است که درس ، کتاب و دفتر و علم نشانه‌ی معرفت و ادراک نیست و عشق و عرفان از راه یادگیری حاصل نمی‌شود :

روزی "ابـوسعیـد" و "ابـن سیـنـا" با هم صحبت می‌کردند ، از اتاق بیـرون آمدند ،

 "ابـوسعید" گفت : " آن چه او می‌بـیـنـد مـا می دانیـم"

  "ابن سینا" گفت : " آن چه او می‌داند مـا می‌بـیـنـیم "

"مـولانـا" می‌گـویـد :

«دفتـر صـوفی سـواد حرف نیست

 جز دل اسپید همچون برف نیست

 زاد دانـشـمـنـــــــــــد : آثـار قـلــم

 زاد صـوفی چیـسـت ؟ آثـار قــدم»

"آب لطف" = استعاره از شبنم ، و مجازاً اشک سحرگاهی سالک در حال راز و نیاز و استغفار است :

« وَ بــِالاَسـحـٰار هـُم یـَسـْتـَغـْفـِرُون»

"کج دل" = بی ذوق ، بـد سلیقه     -     "نـظـر" = توجـّه     -     "دفـتـر" = کتاب ، نوشته ، مجازاً به معنی درس و بحث و علم است .

مـعـنـی بـیــت :  هنگام سحر که نسیم صبحگاهی گلبرگ گلها را با شبنم لطیف شتشو می‌دهد اگر به جای تماشای گلها ، به درس خواندن و علم اندوزی بـپـردازم آدم بی ذوق و بد سلیقه‌ای هستم

[ آل مجتبی :  می‌خواهد بـگـویـد : هنگام سحر که نسیم صبحگاهی گلبرگ گلها را با شبنم لطیف شتشو می‌دهد ، من هم مانند نسیم سحرگاهی با اشک ، دلـم را از گناه پاک و لطیف می‌کنم.]

8 –  "عهد و پیمان" = مترادفنـد ، قرارداد     -     "فـلـک" = آسمان ، قبلاً هم عرض کردم که : گردش آسمان و طرز قرار گرفتن ستارگان را در سرنوشت بشر مـؤثـّر می‌دانستند     -     "اعتبـار" = ارزش ، در اینجا به معنی : پای بندی و اعتماد است     -    "پـیـمـانـه" = جام شراب ، "پـیـمـان" با "پـیـمـانـه" جناس مزیـّل (افزایشی) دارد     -     "شـرطـ" = در اینـجا به معنی : عهد و پیمان است     -     "سـاغـر" = جام شراب ، در باره‌ی معنای عرفانی "ساغر" و "پیمانه" و "جـام" و ..... بارها توضیح داده شده

مـعـنـی بـیــت :  آسمان به پـیـمانش پـای‌بنـد نیست و به عـهـدش وفا نمی‌کنـد ، [برای همین است که] من با جام باده پیـمان می‌بـنـدم .

9 –  "گـدایی" = فقر ، تهیدستی ، نـیـازمند بودن به تجلّیات الهی و محتاج کرشمه‌ و ناز معشوق بـودن     -     "گـنـج سلـطـانی" = همان قناعت است     -      "در گدایی گنج سلطانی داشتـن" پارادوکس معنایی (متضاد نمای معنایی) است     -     "طمع داشتن" = امیـد داشتن ، اعتماد داشتن     -     "گـردون" = فلک ، آسمان     -     "دون" = پست ، سـِفـلـه

[آل مجتبی : این بیت در ادامه‌ی بیت قبل است ، دلیل نیکویی می‌آورد که : چون  فلک که سست عهد است ، سفله پرور  هم هست به همین جهت من که قناعت پیشه‌ام و نیازی به فلک ندارم ، با او عهد و پـیـمان نمی‌بندم امیدی هم به فلک ندارم. (نوعی حُسن تعلیل)]

مـعـنـی بـیــت : من که در حال تهیدستی گنج قناعت در دست دارم ، هیچ وقت به فلک سفله‌پـرور امید و اعتماد نـدارم .

10 –  "گرد آلـود فقرم" = دو معنا از آن مستفاد می‌شود : 1- در ظاهر فقیـر و تهیدست به نـظـر می‌آیـم  2- لـبـاس نیازمندان به معشوق (درویشی) پوشیده‌ام و در کسوت کسانی (عارفان) در آمده‌ام که ذلّت گدایی را جز بر درگاه خدای بی‌نیـاز روا نمی‌دارنـد     -     "هـمـّت" = بلـنـدنـظری ، در اینجا "پرش ضمیر" (رقص ضمیر) داریم ؛ "میم" از آخر فعل "باد" به آخر همت آمده ، در اصل این گونه باید باشد : "شرم بادم از همّت"     -     "چشمه‌ی خورشید" = اضافه‌ی تشبیهی است ؛ خورشید به چشمه تشبیه شده ، مجازاً به معنی کرم و احسان پادشاهان و اغنیـاست    -     "دامن تر کردن" = ایهام دارد : 1- دامن آلـوده کردن   2- آلودگی دامن را شستـن و پاک کردن

مـعـنـی بـیــت : اگر چه به کسوت فـقـر و تـهیـدستی در آمـده‌ام (یا به ظاهر فقیر و تهیـدستم) ، با این بلند نظری که دارم ، نـنـگ بر من باد اگر بخواهم با ابراز نیـاز به کرم و احسان بزرگان (پادشاهان) دامنم را بیالایم .

11 –  "آتـش" = ایهام دارد : 1- آتش هجران : 2- آتـش دوزخ     -     "لـطـف" = مهربانی     -     "دوست" = معشوق ، خداوند     -     "تـنـگ چشم" = بخیـل ،  کوتاه نظر ، کسی که سعـه‌ی صدر ندارد     -     "چشمه‌ی کوثـر" = چشمه‌ای است در بهشت ، دو معنا از این بیت می‌توان گرفت :

مـعـنـی بـیــت :

الف : اگر لطف معشوق بر این است که عاشق در آتش هجران بـگـدازد ، سعه‌ی صدر ندارم اگر بخواهم به چشمه‌ی بهشت توجهی داشته باشم .

ب : اگـر مشیّت خداوند بر این باشد که عاشقان را به آتش دوزخ وارد کنـد ، سعه‌ی صدر ندارم اگر بخواهم به چشمه‌ی بهشت توجهی داشته باشم .

از آنجا که که خداوند در سوره‌ی اعراف آیه‌ی 179 می‌فرماید :

ما بسیاری از انسانها و جـنـّیـان را برای دوزخ آفریده‌ایم  « وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ»

یـا در سوره‌ی مریم آیه 71 می‌فرماید :

هیچ کس از شما نیست مگر اینکه حتماً برهه‌ای به دوزخ وارد می‌شود

« وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا »

بعضی از عرفا و حکما می‌گویند که اگر انسان آتش دوزخ را نچشد ، بهشت برایش معنا نـدارد ، "حـافــظ" جای دیگر گفته‌است :

«در آتش ار خیال رخش دست می‌دهد

 ساقی بیـا که نیست ز دوزخ شـکایتی»

12 –  "دوش" = دیشب ، شب پیش     -     "لـعـل" = استعاره از لب معشوق است     -     "عشوه" = ناز و کرشمه ، فریفـتـن     -     "افسانه" = داستان غیر واقعی و باور نـکـردن

"عشوه" همان عمزه است که قبلاً گفته‌ایم حرکات دلربایانه‌ی چشم و ابـروست ، در اینجا گفته‌است : "لبـش عشوه می‌داد" ، عشو‌ه‌ی لب دو جور می‌تواند باشد : یکی ؛ شکل بوسه به خود بـگـیـرد یعنی : به تو بـوسـه می‌دهم ، که "بـوسـه" نشانه‌ی وصال است ، یا اینکه لبـش با قول وصال دادن حافظ را فریب داده است .

مـعـنـی بـیــت : شب گـذشته لـبش با وعده‌ی وصال حـافــظ را فریب می‌داد ولی مـن کسی نیستم که این وعده‌های غیر واقعی را باور کنم .